سفارش تبلیغ
صبا ویژن

89/1/28
10:33 صبح

شاید یادمان رفته باشد !

بدست شروق (z_m) در دسته توبه، مغفرت، شیطان، یاد آوری، سوره بقره

بسم رب المخلصین

الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُم بِالْفَحْشَاء

وَاللّهُ یَعِدُکُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلاً وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

                                                                                                                                                   «بقره -268»


شیطان ،
شما را [ به هنگام انفاق مال با ارزش ] از تهیدستى و فقر می  ترساند ،
و شما را به کار زشت [ چون بخل وخوددارى از زکات و صدقات ] امر می  کند ،
و خدا شما را از سوى خود وعده آمرزش و فزونى رزق می  دهد ; و خدا بسیار
عطا کننده و داناست .



بیا حساب کنیم  . در روز چند بار فریب  شیطان به سراغمان می آید  ؟
اگر تقلب نکنی پاس نمیشی !
اگر زیراب همکارت رو نزنی تو رو رییس نمی کنن !
اگر نکشی رو قیمت جنس هات  آخر ماه کم میاری !
اگر الان نماز بخونی از کارت عقب می افتی تا اذان بعدی کلی وقت داری !
اگر برای رییست خبر نبری دیگه هوای تو رو نداره !
اگر حجابت رو رعایت کنی استخدامت نمی کنن !
اگر حد روابط شرعی رو داشته باشی کلات پس معرکه است !
اگر با همکلاسیت بگو بخند نداشته باشی آخر ترم بی جزوه می مونی !
اگر و اگر و اگر ....

اما وعده خدادر این میان چیست ؟

ما کدام را انتخاب می کنیم ؟!!!

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی !
خدا یا توفیق توبه حقیقی را نصیب ما بفرما
در پناه حق باشید





89/1/24
9:2 صبح

استاد سوئدی ، صندوق پستی و خلاقیت گم شده !

بدست شروق (z_m) در دسته دکتر اصغر خنامان، سوئد، خلاقیت، فکر، ذهن

بسم رب المخلصین

از خاطرات تحصیلش در سوئد می گفت  :
روز های اولی که به سوئد رفته بودم اعتماد به نفسم ضعیف بود .با آنکه معلوماتم زیاد بود اما جرأت مطرح کردن خودم را نداشتم و استادم این را دریافته بود . کم کم متوجه شدم استاد  من را به عنوان دائره المعارف متحرک معرفی می کند و هر کس هر سوالی در مورد یک فرمول یا مثلا اجزای یک دیاگرام یا حجم چگالی یک عنصر و... می پرسد ، می گوید برو از فلانی بپرس . رفته رفته احساس کردم که من بیشتر از بقیه اطلاعات دارم . به این همه محفوظات خودم می بالیدم و اعتماد به نفس گم شده را پیدا می کردم ... اما نمی دانستم استاد برای من چه در سر دارد .
استاد که می دانست در آن بلاد غریب کسی را ندارم ، سعی می کرد حتی تعطیلات شنبه و یکشنبه اش را هم با من بگذراند تا درد غربت کمتر آزارم دهد .یک بار مرا به کلبه تابستانی خود در جنگلی در کنار دریاچه دعوت کرد. بار اولی بود که مرا به آنجا می برد . در راه همانطور که پیاده می رفتیم حجم چوب های موجود در جنگل را برایش تخمین زدم و با ضرب و جمع و تفریق حساب کردم که اگر این چوب ها را به سوخت تبدیل کنیم ، سوخت چند کارخانه صنعتی تولید می شود و این سوخت معادل تولیدات چند رئاکتور اتمی است و در این صورت می توان از وجود آن تعداد رئاکتور اتمی که ضرر بسیاری هم برای محیط زیست دارد چشم پوشید !استاد مثل همیشه تحسینم کرد و از قدرت محاسباتم ابراز شگفتی کرد . دیگر به کلبه رسیده بودیم .نمای  کلبه را که بر انداز کردم دیدم در بالا نزدیک سقف کلبه یک جعبه کار گذاشته شده . بدون آنکه فکر کنم پرسیدم : شما که صندوق پستی اتان اینقدر بالاست ، پستچی ها نامه ها را چطور در آن می اندازند؟
استاد گفت : مگر تا به حال پستچی های مناطق جنگلی را ندیده ای ؟ گفتم :نه . گفت این پستچی ها یک نردبان پشت ماشینشان تعبیه شده که آن را می گذارند کنار دیوار و می روند بالا نامه ها را می اندازند در صندوق .
دوباره پرسیدم :آنوقت شما چطور نامه هایتان را برمی دارید .
 گفت آن گوشه راببین در این منطقه در تمام خانه هاازاین نردبان ها پیدا می شود . ما هم می رویم بالای آن و نامه هایمان را بر می داریم .
کمی مکث کردم و بعد دوباره گفتم : خب چرا اینقدر به خودتان زحمت می دهید . نمی شود صندوقهایتان را پایین تر نصب کنید ؟

نگاه عجیبی به من کرد و با لحن خاصی گفت : می شه خفه شی و دیگه چیزی نگی؟!!!!
یک آن جا خوردم . توقع نداشتم با من که دائره المعارفش بودم و اینقدر مرا تحویل می گرفت اینطور صحبت کند . اگر خجالت نمی کشیدم حتی شاید گریه هم می کردم . من در حال خراب خودم بودم که استاد ادامه داد : واقعا نفهمیدی که سر کارت گذاشته ام ؟!این صندوق برای آن است که در زمستان که غذا برای پرندها نیست ما در آن برایشان غذا بگذاریم تا از سرما و گرسنگی تلف نشوند و نسلشان منقرض نشود .به همین سادگی .اینقدر مغزت را با معلومات و محفوظات اضافی پر کرده ای که فکر کردن را فراموش کرده ای .
مدتهاست سعی می کنم این را به تو بفهمانم ولی نمی شود . اگر تو را دائره المعارف متحرک نامیدم به خاطر تحسین نبود در واقع مسخره ات می کردم چون معلوماتی که تو اینقدر به زحمت در مغز ارزشمندت جمع کرده ای در هر دائره المعارفی پیدا می شود و کافی است با یک جستجوی سریع به آنها دست پیدا کرد . وظیفه مغز و ذهن تو چیز دیگری است . مغز تو باید فکر کند .فکر خلاق !
من که تازه متوجه شده بودم استاد چه درس بزرگی به من داده است دلخوری را کنار گذاشتم و پرسیدم : راه حل چیست . چکار باید بکنم ؟
گفت : پیشنهاد می کنم که مدتی کار عملی را رها کنی و جوشکار شوی .
چند روز بعد مرا به جایی برای جوشکاری معرفی کرد و تا مدت زیادی دیگر راجع به مسائل علمی با من صحبت نکرد و هر وقت من را می دید از جوشکاری می پرسید . اینکه آیا صاحبکارم از من راضی است ؟ آیا کارم را درست انجام داده ام و از اینطور سوال ها .
در این مدت ساختن را یاد گرفتم . خلق کردن را و توانستم خلاقیت را به شکل عملی تجربه کنم . کم کم موتور فکرم راه افتاد و دست به ابداع زدم و همین شیوه را در کار های علمی ام ادامه دادم تا آنجا که دیگر احساس کردم چیز هایی را کشف و ابداع می کنم که دیگران از خلق آنها عاجزند و این گونه بود که به یک اعتماد به نفس حقیقی دست پیدا کردم .

وقتی صحبتش را تمام کرد فقط به یک چیز فکر می کردم .دریای معلومات به درد نخوری که در تمام زوایای مغزم انباشته ام !!!!


پ.ن : برای حفظ امانت ، این  ماجرا مربوط می شود به خاطرات دکتر اصغر محمدی خنامان که در برنامه "سوال " رادیو گفتگو تعریف کرد .زندگی این استاد ارجمند سر شار از درس و عبرت است . دریایی از تجربه که امیدوارم هر گز به ساحل نرسد .

88/10/5
1:31 عصر

خاکستری ها

بدست شروق (z_m) در دسته بصیرت، فتنه، ولایت فقیه، روز قدس

بسم رب المخلصین
1-جنگ تبوک بود . جنگ با رومیان . موسم نبرد بود و ثبت نام در لشکر رسول الله . مال ومنالش زیاد بود و دل کندن از این دنیا برایش سخت . به محضر رسول الله رسید و گفت : یا رسول الله میدانم که جهاد واجب است و شهادت در راه خدا زیبا. اما چه کنم . نقطه ضعف من زن ها هستند و می گویند که روم هم پر از دختران زرد (بنات الاصفر، کنایه از دختران موطلایی ) . می ترسم در این جنگ شرکت کنم و عنان نفسم از کف برود من را در چنین فتنه ای نیانداز  ( و منهم من یقول ائذن لی و لاتفتنی ). به خیال خودش می خواست در فتنه نفس نیافتد . غافل از اینکه در امتحان بزرگتری رد شده بود . امتحان گذشتن از همه چیز در راه خدا . بهانه ای پیدا کرده بود برای نرفتن به پیکار دشمنان خدا و غافل بود از روزی که پرده ها بیافتند و نیت حقیقی هر چیز آشکار شود (الا فی الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحیطه بالکافرین )

2-حسین نماد تمامیت حق بود و یزید نماد تمامیت باطل . لشکر غریب و خلوت حسین آیینه تمام سفیدی های عالم بود و لشکر پر تعداد یزید آیینه تمام سیاهی های  عالم . و کربلا صحنه نبرد این دو . اما بازیگران صحنه عاشورا دیگرانی هم بودند . دیگرانی به رنگ خاکستری. دیگرانی که به خیال خودشان نقشی در این صحنه نگرفته بودند اما بدترین نقش  را بازی کردند . نقش تماشاچی ... .
 عرصه عرصه احیا ارزشها بود و ندای حسین که هل من ناصر ینصرنی .  پیغام رسیده بود و تکلیف مشخص . اما افسوس از حجابی که نماینده شیطان بود و دلهای غبار گرفته را تاریک کرد تا روشنای حقیقت دعوت حسین را نبینند . گروهی به عشق مال و قدرت به لشکر یزید پیوستند و اکثریت ، خاموش نشستند تا نوه رسول خدا را در کربلا به خاک وخون بکشند . نام عرصه را فتنه نهادند و خواستند که در این فتنه دستی نداشته باشند غافل از اینکه خود آفریننده فتنه حقیقی شدند . فتنه سکوت در برابر باطل . فتنه ای که درمانش خون بود . خون پاکترین بندگان خداوند . خونی که در دل تاریخ ریشه دواند تا فریاد حسین  و ندای هل من ناصرش را به گوش آیندگان برساند و صحنه کربلا تکرار شود و نقش ها باز هم تقسیم شود .

3- آن روز ها شعار حرکت جبهه ها نوای حسین بود . شب های عملیات دور هم جمع می شدند و دم می گرفتند : " نسیمی جانفزا می آید / بوی کرب و بلا می آید ". سربند یا حسین می بستند و عشقشان رسیدن به کوی حسین بود . آنان شاگردان حقیقی مکتب حسین بودند و دلهای بی غبارشان درس حسین را به درستی دریافته بود . وبا خون خود  ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمانشان را پاسخ گفتند و آخرین بند وصیت نامه هایشان امضا زدند که :" پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت آسیبی نرسد " .

4- روز قدس پارسال را هر گز فراموش نمیکنم . آمده بودیم تا مثل هر سال به دعوت خمینی کبیر لبیک بگوییم . دعوتی که ریشه در آموزه های عاشورا داشت . که فریاد برائتمان را بر سر یزید زمان بکشیم و باز هم شعار حسین را زنده کنیم که هیهات من الذله . اما با تعجب آدم هایی را دیدیم که نوار سبز ( که همیشه برایمان نماد حسین و آل پیغمبر بود ) بسته بودند در ماه روزه داری آب می نوشیدند ، فریاد" مرگ بر باحجاب "،" مرگ بر بسیجی" و " نه غز نه لبنان جانم فدای ایران " سر می دادند  . مانده بودیم رنگ سیدیشان را باور کنیم یا تیپ و منش آمریکاییشان را !

3- کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا و این ندای حقیقی تاریخ است . فرقی نمی کند که در چه زمانی باشی و یا در کجا. همیشه یاران حسین هستند که ندای "هل من ناصر ینصرنی" اش را فریاد می کنند . کافی است دل را صاف کنی و غبارش را بزدایی تا نور دعوت ربانی را  ببینی . همیشه فتنه ای هست و همیشه نقش ها تقسیم می شود . نقش بی نقشی نداریم . انتخاب با توست یا حسینی می شوی یا یزیدی . غیر از این انتخاب دیگری نداری . سکوت در هنگام دعوای حق و باطل ، باطل بودن است . امروز فتنه در جریان است و نوبت بازی من و توست . نقش ها تقسیم می شود و انتخاب با خودمان است و خدا کند که بصیرت به فریادمان برسد  و به اسم تماشاچی و سکوت ،  در جرگه رد شده گان امتحان الهی قرار نگیریم .

87/7/22
8:27 صبح

دنیای بی پرنده

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم رب المخلصین

ماشین که آمد پرنده ها پر کشیدند . از روی زمین به آسمان رفتند و زمین سالها در انتظار پرنده ها ماند تا بیایند و دوباره از رویش دانه بچینند. غافل از اینکه سالهاست که دانه ها در زیر چرخ ماشین ها له می شود .
اما زمین که له شدن دانه ها را نمی دید ، همه چیز را گردن خشکسالی انداخت. و سالها چشم به آسمان دوخت تا بارانی بیاید .بارانی که دانه ها را از نو برویاند . باران می آمد و دانه ها هم می رویید اما نه زمین دانه ها را می دید و نه پرنده ها

این روز ها زمین تشنه پرنده است .منتظر باران ، تا شاید یک بار دیگر پرنده ای از رویش دانه برچیند اما ماشین ها همچنان در راهند ....

در پناه حق باشید


87/7/16
11:10 صبح

دل ؟

بدست شروق (z_m) در دسته جنبش نرم افزاری

بسم رب المخلصین

 عکاس جنگ بود. از خاطراتش می گفت.از روز های خرمشهر شبهای مسجد جامع. از روز گار آماتوری . از عکس های سه در چهار .از یک دو سه لبخند ...
آخر سر هم یک جمله ای گفت که دلم لرزید
- ما رو کسی اونجا کارگردانی نمی کرد. ما آفیش دلمون بودیم ....
دیدم چقدر دلم برای دلم تنگ شده .برای اون ساز شیرین وقت های دلتنگیش . چند وقتیه که دلم دچار فراموشی شده .ساز خودش رو از یاد برده یه ساز جدیدی میزنه. یه ساز بد قواره .یه سازی که بوی دنیا میده .بوی فراموشی...
حالم خیلی گرفته است آخه دلم ساز خودش رو گم کرده
دعا کنید حافظه دلم برگرده
در پناه حق باشید


پ.ن : حتما امروز ادامه اون برنامه رو از شبکه 2 ساعت هفت شب ببینید .


<   <<   11   12   13   14      >