سفارش تبلیغ
صبا ویژن

89/4/12
8:55 صبح

هشت پای پیشگو و باقی ماجرا

بدست شروق (z_m) در دسته جام جهانی، هشت پای پیشگو

بسم رب المخلصین

نشسته بودیم دور هم و از هر دری سخنی و حرفی . جمع دوستانه بود .

حرف به بازی های جام جهانی کشیده شد و بازار داغ پیشبینی نتایج و اینکه چقدر ملت بیکار پیدا می شود که یکی از بچه ها گفت : راستی قضیه هشت پای پیشگو را شنیده اید ؟
گفتیم نه و او تعریف کرد که گویا در آلمان هشت پایی پیدا شده که بازی های جام جهانی را پیشگویی می کند و حسابی همه را سر کار گذاشته است .
 یکی از بچه ها گفت : کل بازی های جام جهانی خودش یک سرکار گذاری حسابی است چه رسد به این هشت پاو باقی حواشی آن .
یکی دیگر از بچه ها گفت : اینها همان هایی نیستند که پیشگویی های قرآن را خرافه می خوانند و مسلمانان را متهم به خرافه پرستی می کنند ؟ دلم می خواست مبدع این ایده یک مسلمان بود .آنوقت می دیدید که چطور ماجرایش را در بوق و کرنا می کنند و کل اسلام و مسلمین را زیر آوار تبلیغات و تمسخر له می کنند .
و نفر چهارم که از همه ساکتتر بود گفت : اینها تقصیری ندارند . پیشگویی هشت پا یک تفریح است. بُکُن نَکُن ندارد . اگر هشت پا هم به جای پیشبینی بازی های جام جهانی دهان باز می کرد و آنها را یاد آخرت و عمر تلف شده اشان می انداخت مطمئن باشید هم اعجازش را انکار می کردند و هم آن را خرافه می دانستند .
خواستم چیزی بگویم ولی دیدم حرف  حساب جواب ندارد !

89/4/9
10:15 صبح

اعتکاف و ...

بدست شروق (z_m) در دسته اعتکاف، فرشتگان


بسم رب المخلصین

وارد مسجد که می شوی یک عالمه فرشته می بینی . فرشته های سپید پوشی که هاله ی سیاه زیر چشمشان حکایت از یک عشق بزرگ دارد . عشقی که به تمام کار های روزمره اشان یک ایست سه روزه داده تا در این خانه فیروزه ای گرد هم بیایندو رنگ هستی بخش زندگیشان را پر رنگ تر کنند . روزه بگیرند ، نماز بخوانند  ذکر بگویند ، ندبه کنند ، مناجات بخوانند و او را صدا بزنند همانکه تمام وجودشان را از او گرفته اند و خوش به حال این فرشته های سپید پوش !

***********************************
ادامه مطلب...

89/4/2
9:45 صبح

اعتراض :تشکر ! توهم

بدست شروق (z_m) در دسته تجمع تشکل های دانشجویی مقابل ساختمان مجلس، توهم، شایعه سازی

بسم رب المخلصین

صبح بود و طبق معمول سوار تاکسی راهی محل کارم بودم . پنجره های ماشین  به خاطر کولر بسته بود و رادیو اخبار پخش می کرد . بخش مهمی از اخبار مربوط  به ریگی  بود . به شرارت هایش ، دادگاهش ، معذرت خواهیش و اعدامش و شور و شعف مردم بلوچستان از اعدام ریگی .
همینطور که می رفتیم از کنار مجلس هم رد شدیم . عده ای(که تعدادشان کم هم نبود ) با قیافه های درهم و مشت های گره کرده شعار می دادند یک نفر هم با حرارت رهبریشان می کرد .با توجه به بسته بودن پنجره های ماشین صدایشان نمی آمد و معلوم نبود که چه می گویند . حدس زدم که باید در اعتراض به تصویب طرح وقف دانشگاه آزاد باشد  .
راننده پرسید : اینها دارند از چه چیز تشکر می کنند ؟!!!!( داشته باشید که قیافه های عصبانی و مشت های گره کرده   شعار دهندگان هیچ شباهتی به تشکر نداشت !)
یکی از مسافران به سرعت گفت : " حتما به خاطر اعدام ریگیه !!!"
داشتم فکر می کردم که اعدام ریگی بعد از حکم قوه قضاییه چه ربطی به نماینده های مجلس دارد که در  ادامه اظهار اطلاعش گفت : " تو [...]* هزار تا ریگی ریخته روزی صدتا !!! آدم میکشن هیچکی بهشون کاری نداره یه دونه ریگی رو گرفتن دنیا رو ریختن به هم. حد اقل ریگی شریف بود . این [...]*ی ها شرافت هم ندارن!"
همانطور که اعداد و ارقام ذهنم را به هم ریخته بود و مفهوم شرافت را بازخوانی می کردم و  در شوک این اظهار نظر کارشناسانه مانده بودم  راننده بحث را کامل کرد :"آره  آقا ! آدم تو این مملکت جرات نداره پول از بانک ببره بیرون ! امنیت کجا بود ؟! یکی از دوستای ما تحویل دار بانکه تعریف می کرد  چند وقت پیش ده میلیون داشته میبرده تو بانک دوتا موتوری میان میزنن و می برن . هیچ کاری هم نتونست بکنه . پلیس هم مثلا گشت دنبالشون .  هیچی به هیچی. ازش پرسیدم آخرش خسارت بانک رو خودت دادی ؟ گفت نه بابا بیمه داد. گفتم خوبه دیگه از این جیب میره تو اون جیب !!!!!"
دلم می خواست جواب این همه استدلال و توهم را بدهم اما دیدم با جماعتی که اعتراض را تشکر می شنوند و ریگی را شریف می دانند و پرداخت هزینه بیمه پول دزیده شده را " از این جیب به آن جیب می نامند " همان بهتر که آدم همکلام نشود . چون ممکن است به من کارمند ساده فنی  هم  انگ اطلاعاتی بزنند و ...

چند ساعت بعد اخبار را که مرور می کردم دیدم  تشکل های دانشجویی مقابل ساختمان مجلس ر اعتراض به تصویب طرح وقف دانشگاه آزاد تجمع  کرده بودند !
پی نوشت :
[...]*:  به دلیل جلوگیری از شکایت ساکنین شریف  این محله تهران نام محله سانسور شد!

89/3/30
1:47 عصر

روباه و کلاغ و نمره قبولی !

بدست شروق (z_m) در دسته روباه و کلاغ، رجب، اعتکاف

بسم رب المخلصین

دیشب رادیو پیام نیم ساعت از وقتش را داده بود به نقل روایت های مختلف داستان روباه و کلاغ ! همانکه کلاس دوم ابتدایی خوانده بودیمش . همان ماجرای پنیر و خود پسندی کلاغ و فریب روباه ...
جالب بود . ذهن نویسنده چرخیده بود هر بار روباه و کلاغ را در حالی دیده بود . اما یکی از روایت ها بیشتر از بقیه مرا درگیر خود کرد .
کلاغ خسته و پنیر به دهان بر روی شاخه درخت نشست. روباه را دید که از دور آمد در حالی که بلند بلند می گفت :"عجب کلاغ باشکوه و زیبایی . چه پری چه سری عجب پایی " بعد ایستاد و سرش را پایین انداخت . کلاغ که از این همه بی توقعی ذوق زده شده بود تکه ای از پنیر را برای روباه پرت کرد و گفت : حیف که خیلی گرسنه ام . وگرنه تمام پنیر را به پای تو میریختم . روباه دوباره سرش را بلند کرد تکرار کرد :"عجب کلاغ باشکوه و زیبایی . چه پری چه سری عجب پایی "و سه باره و چهار باره . اینبار کلاغ فهمید که روباه هم مصنوعی است ! حالش خیلی گرفته شد . پنیر را رها کرد و پر کشید و رفت ... .

دیدم چند وقتی است که دیگر به تعریف و تمجید هیچ کس دلم خوش نمی شود . در این چند سال اخیر تقدیر نامه و تشکر زیاد گرفته ام اما هیچ کدام مزه آن قدیم ها را نمی دهد. همه شان یه جورهایی رو تین هستند و همهشان بوی مصنوعیت می دهند . بوی انتظار .بوی توقع. انگار تشکر ها و تقدیر بهای خدمتی است که انجام می دهی . یک پروسه اداری!
بعد با خود فکر کردم شاید به خاطر ان است که مسیر را اشتباه رفته ام . توقع تقدیر و تشکر از موجودی را دارم که اوهم مثل من است . محدودیت هایش در حد من است و توانایی هایش هم قدر من ... .
 مزه گرفتن نمره قبولی به از معلم گرفتن است نه از همکلاسی . نمره قبولی را کسی می دهد که ارزش داشته هایت را بداند.نیازی به تو نداشته باشد تا دربرابر تقدیرش کاری برایش انجام دهی ! و چه کس به این ارزش واقف تر است از او...
می شود آیا در این ایام نمره قبولی را از او بگیریم ؟!

89/2/6
3:6 عصر

گنجینه هایی در گوشه خیابان !

بدست شروق (z_m) در دسته شهید محمد باقر صدر، فلسفتنا، فلسفه ما، بساط کتاب فروشی

بسم رب المخلصین

دبیرستانی بودم که در مورد کتاب های آیت الله شهید محمد باقر صدر شنیدم . اینکه کتاب "فلسفه ما" و " اقتصاد ما " ایشان پاسخ بسیاری از شبهات وارد به مکتب اسلامی را می دهد . اینکه در دوره ای که کمونیسم از تمام رخنه ها و درزها ،  اذهان جوانان عراقی را پر می کرد این کتاب ها بود که جوانان بی خدا شده را به مسجد بازگرداند و تا سر حد شهادت زیر تیغ سفاکترین جلاد عصر ما پیش برد ...
از همان روز ها دنبال این بودم که این کتاب ها را پیدا کنم . بعد از کلی گشتن شنیدم که انتشارات "اطلاعات" این کتاب ها را ترجمه و چاپ کرده است . اما نه در نمایشگاه کتاب پیدایشان کردم و نه در دفتر انتشارات در میدان انقلاب ... تا همین دو روز پیش .
********
همیشه در مسیر محل کارم دو سه تا بساطی کتاب روی آسفالت خیابان هست که کتاب های دست دوم می فروشند . ازآنجا که در اینطور جا ها بیشتر کتاب هایی از صادق هدایت و نویسندگان هم عصرش پیدا می شود وقتم را صرف گشتن دنبال کتاب نمی کنم . ولی دو روز پیش خودم هم نفهمیدم چه شد که روبروی یکی از این بساطی ها توقف کردم و عناوین را نگاهی انداختم . یک آن بین کتاب های رنگ و رو رفته بساط ،  چشمم روی فلسفه ما میخکوب شد . فکرش را هم نمی کردم . کتاب چاپ سال 51 بود. انتشارات مرتضی .مشهد . با وجود این همه سال هنوز حس و حالش را حفظ کرده بود . فروشنده قیمتش را سه هزار تومن گفت . در خریدنش تردید نکردم . فروشنده نگاه متعجبی به من کرد طوری که فکر کردم شاید به عقلم شک کرده است .صفحه اول را که باز کردم دست خط سید شهید بود .نامه ای که به مترجم کتاب فرستاده بود .  اشک در چشمانم حلقه زد ...
********
 دو سه ماه پیش بود .کتابی پشت ویترین یک مغازه لوکس نظرم را جلب کرد عنوان جذابی داشت . فکر کردم باید یک کتاب فلسفی حسابی باشد . حجمش بیشتر از 100 صفحه نبود . قیمت را که پرسیدم گفتند هشت هزار تومن . نسبت به حجمش قیمت خیلی بالا بود . نویسنده اش هم آدم خاصی نبود کتاب را که ورق زدم متوجه شدم که یک رمان کوچه بازاری است ...
مغازه آنقدر لوکس بود که رویم نشد اعتراض کنم این قیمت گزاف در ازای چیست !!!
********
کتاب "فلسفه ما"  ترجمه آیت الله مرعشی شوشتری ست . زبانش سخت است و فهمیدن مطالب عمیق فلسفی اش سختتر .اما هر بند را که درک می کنی شیرینی "فهمیدن "تا عمق وجودت رسوخ می کند . از وقتی خواندن این کتاب را شروع کرده ام دلم می سوزد . می سوزد از اینکه در این کوران شبهه که از همه جا ما  را احاطه کرده است . چنین کتابی نباید به زبانی ساده تر ترجمه و تجدید چاپ شود . از این که گنجینه های به این با ارزشی را باید  گوشه خیابان لای کتاب های پاره پوره رمان و قصه  پیدا کنیم . از این که همه جا دم از جنگ نرم می زنند اما ... .

در پناه حق باشید

<   <<   11   12   13   14      >