سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

93/6/6
11:15 صبح

زغال گداخته و دلهای مذبذب ما

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم الله الرحمن الرحیم

حال روحم خیلی خوب نیست. خسته از کار و تنش روز نشسته ام پای تلوزیون بلکه حال و هوایم عوض شود. تا بلکه فراموشم شود خیلی چیزهایی که دیدنش در مردمان دور و برم آزارم می دهد . سر از شبکه افق در می آورم و حکایت مردمان روستای مالکیه سوریه .حکایتشان کوتاه است . از دست تکفیریها به بیابان پناه برده بودند. بعد از چند روز، مردانشان به گمان آرام شدن اوضاع با هم می روند تا بار و بنه ای از روستا بیاورند . آمدنشان ده روز طول می کشد .

زنان نگران می شوند می روند روستا و با اجساد سوخته همسران و پدران و برادرانشان روبرو می شوند . تکفیری ها مردان زحمتکش روستایی را که برای تامین مایحتاج خانواده اشان آمده بودند ، مثل جنایکاران ردیف کرده بودند کنار دیوار و تیربارانشان کرده بودند بعد هم برای آنکه ثابت کنند ذره ای از انسانیت در وجودشان نیست اجسادشان را در خانه هایشان سوزانده بودند.

حالا زن های جوانشان با چهره های تکیده نگران بزرگ کردن کودکان خردسالشان بودند که جفای روزگار تکفیری ها یک شبه بزرگشان کرده بود ...

شاید هیچ چیز مثل صحنه خمپاره اندازی تکفیری ها بر سر روستای مالکیه که به عنوان سند افتخارشان در اینترنت منتشر کرده بودند حالم را منقلب نکرد .مردانی جوان با محاسنی که تا دیروز آرم و نماد ایمان بود و این روزها ماسک چهره های ددمنشان شده است ،  با صدای الله اکبر خمپاره ها را بر سر این مردمان بی گناه می ریختند ... ندای الله اکبری که همیشه برایم منادی رحمت و مغفرت بود ، ندای الله اکبری که همیشه برایم تداعی بزرگی خداوند در برابر ظلم طالمان بود ، ندای الله اکبری که همیشه برایم مقدس بود و جز از زبان بندگان پاکش نشنیده بودم ، امروز حربه دست انسان نماهایی شده بود که به نام اسلام و پیامبر رحمت آلت دست شیطان و همدستانش شده اند...

برای دوستی درددل کردم . لبخندی زد و گفت : حالا کجایش را دیدی... وعده اش را از قبل به ما داده اند ...اینکه روزی می رسد که نگه داشتن ایمان همچون نگه داشتن زغال گداخته ای در دست می شود . خداییش الان ایمان نگه داشتن مثل برداشتن زغال گداخته در دست است ؟ دیدم نیست .و خدا می داند که در آن روزگار دلهای ضعیف ما به چه روزی خواهد افتاد  ....


93/1/16
8:38 صبح

پوشیدن شلوار جین؛ مسئله این نیست !

بدست شروق (z_m) در دسته

همین چند وقت پیش بود که جناب ناتانیاهو طی تصریح حکیمانه ای در شبکه فخیمه بی بی سی ادعا کرد که ساکنین سرزمین ایران فاقد آزادی هستند . شاهد مدعایش هم این بود که مردم در ایران نه اجازه بر تن کردن شلوار جین دارند نه گوش دادن به موسیقی غربی .

این ادعا به قدری بی اساس بود که بیشتر به نظر رسید جناب ناتانیاهو قصد شوخی داشته است تا اتهام و تخریب . و شاید همین مضحک بودن این ادعا بود که موجب شد جریان جدیدی در فضای مجازی راه بیافتد . هر کس به وسع اندوخته ی طنز و حکمت خود از دری به پاسخگویی به این سخنان سخیف و بی پایه وارد شد . اما در این میان گروهی هم برای آنکه ثابت کنند ناتانیاهو بی اساس سخن گفته سعی به اثبات این امر داشتند که "ما همه جین می پوشیم!"

پوشاندن شلوار جین بر تن مجسمه یک سرباز هخامنشی ، راه اندازی "کمپین ایرانی های جین پوش "، پیشنهاد جایگزینی شلوار جین با شلوار شش جیب بسیجی ها و انتشار تصاویر شهدا و رزمندگان دفاع مقدس در پوشش شلوار جین از جمله این موارد بود .

و در این میان کمتر دیدیم که کسی بپرسد اصلا چرا باید شلوار جین بپوشیم و مگر شلوار جین و موسیقی غربی حاوی چه چیزهایی است که استفاده از آنها نشان دهنده آزاد بودن افراد است .در واقع بیشتر معترضین به این گفته ی ناتانیاهو ،لزوم پوشیدن شلوار جین را به عنوان یک پیش فرض پذیرفته بودند و تنها می خواستند دروغ بودن ادعای ناتانیاهو را ثابت کنند.

و این اولین باری نبود که برخی از فعالان فرهنگی جامعه در پاسخ به یک شبهه فرهنگی  به جای دفاع شجاعانه از ارزش های نهادینه خود ، با عقب نشینی از خطوط  قرمزخود در قالب دفاع ، آلت دست مهاجمین می شوند . ادامه مطلب...

92/9/21
8:18 عصر

بار امانت

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم الله الحق

میگن دنیا محل گذره .  یکی میاد ، یکی میره و اگه من و تو هم اومدیم مطمئن باش بودن کسانی که رفتن تا ما بیایم . ما هم خواهیم رفت تا دیگرانی دیگر بر جای ما بایستن . اونچیزی که این وسط مهمه اینه که آیا لیاقت جایی رو که گرفتیم داریم ؟ و آیا رسم امانت رو بدرستی به جا آوردیم ؟


92/5/3
12:46 صبح

داستان سلما و تسلیم

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم الله الحق

این روز ها خیلی به یاد " تسلیم" می افتم. دختر مصری سلفی مسلکی که در سفر عمره با او آشنا شدم.
فاصله بین نماز مغرب و عشا بود و من در ایوان روبروی بیت الله الحرام مشغول تماشای کعبه. کنارم نشسته بود . سر صحبت را هم خودش باز کرد . از طرز نماز خواندنم فهمیده بود که شیعه هستم.
می گفت سوالاتی دارد که می خواهد در موردش بداند. نمی دانم  شاید هم در دل هدفش از بیان سوالات، جذب من به سمت اعتقادات خودشان بود. ولی هرچه که بود شبهه های بسیاری بر علیه مذهب تشیع در ذهن داشت و وقتی پاسخش را می دادم با کمال شگفتی می گفت تو اولین شیعه ای هستی که این حرفها را می زنی !!! یا اینکه در کتابهای شما چیز دیگری نوشته اند (بماند که تا آخرش هم نگفت کدام کتاب های ما را خوانده و یا اینکه پای صحبت کدام یک از علما تشیع نشسته است ) ...
مثلا می گفت شما چرا همیشه و در همه منابرتان به صحابی پیامبر و عایشه سب می کنید ... من با کمال تعجب گفتم که اینطور نیست رهبران ما مثل آیت الله خامنه ای و سید حسن نصر الله بارها ما را از سب مقدسات مذاهب دیگر باز داشته اند . البته ما به روش و شیوه این مذاهب انتقاداتی داریم ولی  سب و توهین از ادب مسلمانان به دور است . یا مثلا از قمه زدن پرسید و من فتوای اکثر مجتهدین بخصوص مقام معظم رهبری را برایش بازگو کردم .
بعد از نماز عشاء مثل همیشه سه بار بر روی پا زدم و تکبیر گفتم .مثل کسی که مچم را گرفته باشد سریع پرسید چه گفتی و وقتی گفتم که تکبیر گفتم باز هم آثار ناباوری را در چشمهایش خواندم . (بعد ها فهمیدم که بینشان شایع کرده اند شیعه ها بعد از نماز سه بار نعوذ بالله به جبرییل لعنت می فرستند چون اعتقاد دارند که جبرییل رسالت را به جای اینکه برامام علی نازل کند بر پیامبر نازل کرده است !!!!).
می خواست نظرم را در مورد (به قول خودش)کشتاری که اسد در سوریه راه انداخته بداند( جالب اینکه او تفاوت بین اسد و علویان را با شیعه های 12 امامی نمی دانست و همه را به یک مذهب می شناخت )  و وقتی من از جنایات تکفیری ها برایش  تعریف کردم برایش باور کردنی نبود.
صحبت هایمان تا ساعتی بعد از نماز عشا با او و خواهرش "سلما" که بعد از نماز به ما پیوسته بود ادامه داشت و من تمام مدت سعی داشتم برمشترکات تکیه کنم تا کینه ای را که بیهوده در دلهایشان برعلیه مذهب والای تشیع کاشته اند بزدایم . ولی تاثیر شستشوی مغزی رسانه های وهابی بیشتر از این حرفهای یکی دو ساعته بود ...
ساعت دیگر از 10 گذشته بود و من باید بر سر قرارمان به همسفرانم می پیوستم. آنها هم دیرشان شده بود و باید می رفتند اما با وجود این همه اختلاف نظر دلمان نمی آمد از هم جدا شویم و این اصلا عجیب نبود . ما چند ساعتی را در صف یک نماز جماعت روبروی یک قبله نشسته بودیم . از خدای مشترک و پیامیر مشترکامان سخن گفته بودیم و صحنه ظهور منجی مشترکمان را در  همین مکان تجسم کرده و با هم اشک ریخته بودیم و همه اینها کار خود را کرده بود. فضای بیت الله الحرام خلوت تر شده بود. نوای ذکر و نیایش از هر سو شنیده می شد .زیر طاقی ها روبرو کعبه  ایستادیم و برای هم دعا کردیم و با هم قرار گذاشتیم که در سجده آخر نمازهایمان از خداوند بخواهیم که " اللهم ارنا الحق حقا و الباطل باطلا"

امروز نمی دانم سلما و تسلیم در چه حالی به سر می برند . نمی دانم به توصیه ام در مورد مطالعه بخش عربی سایت مقام معظم رهبری عمل کرده اند یا نه . نمی دانم هنوز هم به همان سفت و سختی از مُرسی و اخوان المسلمین دفاع می کنند یا نه . نمی دانم هنوز هم با همان شور و هیجان از به قول خودشان ، "مجاهدان!" ارتش حر یاد می کنند یا نه .... هیچ کدام را نمی دانم .
اما یک چیز را خوب می فهمم . اینکه با وجود تمام دشمنی هایی که دیگران بین ما کاشته بودند در کنار خانه خدا دلهایمان به هم پیوند خورد و این پیوند همان حلقه گم شده امروز جوامع مسلمان ماست .  حلقه گمشده ای که حاصل آتش تخاصم و تفرقه ای است که صاحبان زر و زور شیطانی  از تریبون های مختلف یک روز به اسم مذهب ، یک روز به اسم سیاست و روز دیگر به اسم نژاد و ملیت  بر شعله های آن می دمند تا اسلام ناب و حقیقی در دلها نفوذ نکند ...


92/3/27
10:0 صبح

انتخابات ؛ مهندسی مردم برای آینده کشور

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم الله الحق

یادش به خیر دوران مدرسه. روزهای دانش‌آموزی و پشت‌ نیمکت‌نشینی. آن روزها دانش‌آموزی حال و هوای خودش را داشت. مثل حالا نبود که از کلاس اول ابتدایی بچه‌ها را از غول کنکور بترسانند. به وقتش درس می‌خواندیم. به وقتش هم به سرگرمی‌هایمان می‌رسیدیم. یکی از این سرگرمی‌ها، روزنامه‌دیواری بود. تا مناسبتی پیش می‌آمد دور هم جمع می‌شدیم و کار شروع می‌شد. آنکه خط خوشی داشت خطاط می‌شد و آنکه نمره هنرش 20 بود نقاش و یک عده هم که سیاهی‌لشکر بودند. از این مجله و آن کتاب مطلب جمع می‌کردند و یکی هم که حس رهبریش بیشتر بود می‌شد سرگروه.
تا وقتی هر کس سر جای خودش بود، همه چیز خوب پیش می‌رفت و حتی گاهی جایزه اول را هم می‌گرفتیم. اما وقت‌هایی هم بود که رگ بچگیمان گل می‌کرد و حس حسادت قلقلکمان می‌داد.
یکهو می‌دیدی آنکه بهترین اثر هنریش یک آدم خطی روی میز نیمکتش بود، اصرار می‌کرد که نقاش روزنامه‌‌دیواری باشد. اینجا بود که یا کوتاه می‌آمدیم و در آخر اثری پدید می‌آمد که حتی خودمان هم رویمان نمی‌شد نگاهش کنیم و یا کوتاه نمی‌آمدیم و برای مدتی یکی از دوستانمان را از دست می‌دادیم.
همان روز‌ها بود که به یک قانون مهم رسیدیم: اجرای "خوب نقش" خیلی مهم‌تر از اجرای "نقش خوب" است. از قِبَل همین قانون بود که یاد گرفتیم اهمیت یک سیاهی‌لشکر مطلب جمع‌کن خوب به همان مهمی ‌یک سرگروه خوب است.
این روز‌ها که کشور ما درگیر انتخاب ریاست‌جمهوری است و همه جا بحث از ویژگی‌های فرد اصلح است، شاید بیش از هر زمانی پرداختن به این قانون طلایی اهمیت داشته‌باشد. البته اینکه همه با هم به اجماع برسند و بهترین گزینه را برای تصدی بالاترین مقام اجرایی کشور انتخاب کنند، خیلی خوب است اما کافی نیست. یک کشور آباد و مستقل بیشتر از یک رییس جمهور خوب و متعهد نیازمند دست‌های‌تلاشگر و نیرو‌های متعهد و خلاق و توانمند است. رییس جمهور خوب تنها  با داشتن این نیروهاست که می‌تواند از مدیریت صحیح خود یک نتیجه عالی بگیرد.
این روز‌ها برای همه ما فرصت خوبی است که به خودمان یک قول مهم بدهیم.  اینکه بیشتر از آنکه به دنبال تصدی نقش‌های خوب باشیم، در هر نقش و مقامی ‌که هستیم تمام تلاشمان را برای ایفای خوب نقشمان به کارببندیم تا رویای ایران آباد و مستقل برای همه ما محقق شود.

 

---------------------------------

پ.ن : این مقاله در تاریخ 25 خرداد ماه امسال در مجله زن روز به چاپ رسیده است


   1   2   3   4   5   >>   >