بسم رب المخلصین
بی صدا باران را می دید و نمی شنیدش .
بی نگاه باران را می شنید و نمی دیدش .
بی صدا در آرزوی شنیدن باران بود ، بی نگاه در آرزوی دیدنش.
قرار گذاشتند که همدیگر را در حسشان شریک کنند اما ...
بی نگاه باران را برای بی صدا تعریف کرد و بی صدا باران را برایش کشید !
و باز هم بی صدا در آرزوی شنیدن باران بود، بی نگاه در آرزوی دیدنش...!
پ.ن1: این داستانک رو تقریبا یک سال پیش نوشتم .ممکنه در قسمت داستان های صد کلمه ای خونده باشید !
پ.ن2:گر زحمتی نیست برداشت خود را از نوشته بالا بنویسید
در پناه حق باشید