سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
شروق

   1   2   3   4   5   >>   >

18/10/90
10:32 عصر

مسئله این است : عقل یا فطرت ؟

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم الله الرحمن الرحیم


سن و سالی ازش گذشته بود .صبح عید قربان در بهشت زهرا دیدمش . همسرش تازه مرحوم شده بود .آمده بودند برای عید دیدنی . صبح باران باریده بود و آسمان صاف و آبی و رویایی ... یک چیزی گفت که خیلی به دلم نشست . گفت می دانی چرا آسمان اینجا اینقدر صاف است ؟ من با عقل خودم فکر می کنم چون آدم ها وقتی اینجا می آیند یاد مرگ می افتند و حوصله غیبت و تهمت و گناه ندارند برای همین آسمان هم آلوده نمی شود و اینقدر هوای اینجا صاف است...


در آن ساعات اولیه عید قربان این فلسفه ساده اندیشه دانشگاه رفته ام را به لبخند نشاند ولی اتفاقی در دلم افتاد . دیدم بعضی وقتها بد نیست کرکره این عقل ماشین زده را پایین بکشم و با تصاوراتی کودکانه دنیا را ببینم . با تصوراتی که هنوز بوی فطرت می دهد .فطرت پاک و دست نخورده


7/9/90
10:38 عصر

دست های خالی و ایستگاههای همسایه !

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم رب الحسبن علیه السلام


بلوار ، خیابان اصلی محل بود . محرم ها سر تا سر بلوار پر از ایستگاه صلواتی میشد . سالهای قبلتر فقط یکی دو ایستگاه علم می شد . کم کم هر هیات یک ایستگاه علم  کرد و حالا دیگر به خاطر کمبود جا و کثرت هیات ها ایستگاه ها دیوار به دیوار هم علم میشد. بعضی چای می دادند ، بعضی شیر کاکائو و بعضی دیگر هم شربت .


سن و سالی نداشتند . همه ده دوازده ساله بودند. نام حسین دور هم جمعشان کرده بود . اینها که تا دیروز سر توپ و کتاب و دفتر دائم در کوچه دعوایشان میشد ، حالا به عشق حسین با هم رفیق شده بودند و آویزان خانواده ها که پارچه و میز و ضبط و ...بگیرند تا یک ایستگاه صلواتی کنار قطار ایستگاه ها محل علم کنند .


ان روز ها تمام فکر و ذکرشان شده بود این ایستگاه . شربت می دادند و نوحه پخش می کردند . خیلی هم وسواس داشتند که نوحه هایشان به روز باشد و کمتر شنیده باشندش .


شب عاشورا اوج کار ایستگاه ها بود . بلوار پر از جمعیت می شد و دیگر جای سوزن انداختن نبود . به خاطر شلوغی و مسائل دیگر معمولا خانم ها در خانه می ماندیم .طرفهای ساعت 9 شب بود که دیدیم با عجله آمدند و هر چه بطری نوشابه خانواده داشتیم برداشتند و بردند . آنقدر عجله داشتند که جواب هیچ کس را نمی دادند .


تا صبح در ایستگاهشان بودند . فردایش ماجرا را تعریف کردند :یکی دو ساعت بعد از شروع مراسم آذوقه شان که یک دیگ شربت بود تمام می شود و دیگر چیزی برای دادن به عزاداران ابا عبدالله نداشتند .حال همه گرفته میشود که فکری به ذهنشان میرسد .با بطری های نوشابه ای که از خانه هایشان جمع کردند هر کدام به یکی از ایستگاه های صلواتی میرود و به اسم عزادار اباعبد الله یک بطری نوشابه شربت می گیرد . بعد همه را می آورند و در ایستگاه خودشان و به عزاداران می دهند .


حکایت جالبی بود . وقتی ماجرا را تعریف می کردند هم خندیدیم و هم گوشه دلمان یک حالی شد . آنها بی بضاعتیشان را با شربت های ایستگاههای همسایه جبران کرده بودند ولی ما برای دست های خالیمان چه کرده بودیم ؟


7/9/90
12:34 صبح

روایتی با سند دل !

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم رب الحسین علیه السلام


عصر همشهری داستان می خواندم . داوود غفارزادگان از تجربه خود از محرم و عزاداری های کودکی اش می گفت . از روضه ها ، سینه زدن ها ، تعزیه خوانی ها  . از قمه ها و خونریزی ها و ژانر وحشتی که به نام حسین و یارن شهیدش آفریده بودند. از خدایی که بعد از مرگ پدر از روشنی به سایه رفته بود و کتابهایی که برای  برگرداندنش به روشنی خوانده بود تا برگ جدا افتاده ای از درخت ایمان نباشد .


و از مادری که روایتش از حسین و کربلایی ها مهربان بود . با دل کنار می امد . ترسناک نبود  . پر از عشق بود و حس آزادگی . روایتی که خدای در سایه را به روشنی باز گردانده بود .جمله های آخر عجیب بر دلم نشست :


توی هیچ مقتلی نمی شود روایت دقیق و مو به موی واقعه را پیدا کرد . مقتل نویس ها گاه دیوانه و شیدایی اند چون مقتل که می نویسند ، دامنشان ازز دست می رود . نمی شود کنار ایستاد و روایت کرد . هیچ مقتل نویسی کنار نایستاده است .روایت شب عاشورا را می نوشتم با اسناد و منابع معتبری که جمع کرده بودم . یاد روایت مادرم افتادم :«شب عاشورا حسین علیه السلام را دیدند که بی قرار خم می شود و بته های خارِ دور و بر خیمه گاه را می کند . گفتند : حسین جان ! این چه کاری ست در چنین شبی ؟ فرمود : فردا بچه هایم را در این خارزار پا به برهنه دنبال خواهند کرد و به اسیری خواهند برد ...»


روایت مادر را توی مقتل آوردم و سند را به نام دل زدم .



...




29/8/90
10:52 عصر

یک سوال

بدست شروق (z_m) در دسته

بسم رب الحسین


غدیر که می گذرد بوی کربلا خود به خود در کوچه ها ی شهر می پیچد


امسال هم محرم می آید


مثل هر سال


امسال هم ده روز را به یاد حسین گریه خواهیم کرد و شهرمان را به یاد مصیبتش سیاه پوش می کنیم


امسال هم هیئت راه می اندازیم ، روضه می خوانیم گریه می کنیم سینه می زنیم و دسته دسته خیابان ها را پر می کنیم


امسال هم سر شلوغی هیئت و شام عزاداری و سبک نوحه ها مسابقه خواهیم داد ...


امسال هم ...




فقط ای کاش بیشتر از همه اینها  یک سوال را در ذهنمان تکرار می کردیم :


امسال قرار است چقدر حسینی تر شویم ؟!




17/7/90
10:44 عصر

خواب شب امتحان !

بدست شروق (z_m) در دسته

تا حالا شده یک روزی که کلی کار روی سرت ریخته مثلا روز قبل از یک امتحان مهم که هنوز یک دهم حجم مطلبش را هم نخوانده ای ، طرفهای بعد از ظهر وسوسه خواب به سراغت بیاید و آخر سر تسلیم شوی و  نیت یک خواب نیم ساعته کنی اما چشم که باز کنی ببینی هوا تاریک است و نیم ساعت موعود ، ساعتهاست که گذشته ؟!


اینطور وقتها حال آدم عجیب گرفته می شود . یک چیزی شبیه بغض می آید و در گلوی آدم گیر می کند و حتی شاید اگر اشکهایت را مجال فرود ندهی رهایت نکند !


یک حس عقب افتادن ، کم اوردن ، از دست دادن زمان و فرصت ها و ....


اینطور وقتها آدم ها دو دسته می شوند . یک عده از جبران مافات نا امید می شوند و برای خودشان فلسفه می بافند که : حالا که این همه وقت از دست رفت بگذار باقی اش هم از دست برود . عوضش زحمت الکی به خود نمی دهم و این چند ساعته مانده را درست می خوابم !


اما آن دسته دیگر که هنوز امید خود را از دست نداده اند با پیروی از نظریه :آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید، به امید پاس کردن ، زحمت شب بیداری چند ساعت باقی مانده را به تکرار یک ترم دیگر ، به جان می خرند ...


گاهی وقتها در زندگی هم درست وقتی که باید از لحظه لحظه زندگیت استفاده کنی یکهو وسوسه غفلت به سراغت می آید و با یک اعتماد به نفس بی فکرانه به خودت مجال یک غفلت نیم ساعته می دهی ! اما وقتی به خودت می آیی که که مدتهاست از زمان برگشتنت گذشته و ...


تمام روز های زندگی ما مثل شب امتحان است. وسوسه غفلت همیشه همراه ماست .   با این تفاوت که درس افتاده را می توان دوباره گرفت و بالاخره یک روزی پاس کرد ...اما زنگ آخر زندگی که بخورد دیگر جایی برای برگشتن نیست ...


کاش اگر یک وقتی هم تسلیم غفلت شدیم ، وقتی به خود آمدیم امید برگشتن را از دست نداده باشیم ...




الهی نعوذ بک من توبه لن تقبل !


   1   2   3   4   5   >>   >